تبليغاتX

حرف دل :

یاد تو

درد و دل

 

انتظار ...

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

سخته ...

 

!! نوشته شده توسط جواد و مهدیس | 0:40 | سه شنبه 7 مهر1388 •

درد و دل

 

دلم براي كسي تنگ شده !

اين روزها كه نيستي چرا پنهان كنم دلم براي كسي تنگ شده

عقربه ... ساعت ... فاصله ... اشك ... انتظار

واژه هايي هستند كه روزي هزار بار در ذهنم تكرار ميشوند

هر چند كه . . .

اشك !

چيزي است كه بيش از همه با آن سر و كار دارم
 
اما !

دوري تو مصيبت كمي نيست

كه . . .

بتوان حق آن را با اين سوگواري هاي اندك ادا كرد

ديگر نه . . .

جلوي چشمانم تصوير روشني از تو دارم و نه صدايي

كاش !

خبري از تو داشتم

كه . . .

اينظور خود گم كرده

به دنبال دست آويزي براي آرامش باشم

اين روزها كه نيستي

خانه بوي نم غربت ميدهد

حتي !

نسيم با پنجره قهر است

كه بخواهد خبري از تو بياورد

اما !
 
برايت بگويم :
 
دلشوره هاي عاشقي قشنگ است ! !

 

for you

 

!! نوشته شده توسط جواد و مهدیس | 2:0 | یکشنبه 15 شهریور1388 •

درد و دل

 

دلتنگ تو  ...

کاش بودی میدیدی که این روزها چگونه گلویم را به خنجر ِ تکرار روزهای ِ

 

بدون توسپرده ام...کاش بودی می دیدی که چگونه بی تابم ...کاش می دیدی بی قراری

 

هایم را ... کاش شریک شبهای تنهایی و ماه شب چهارده ام بودی ...کاش نجواهایم

 

را با ماه و آسمان و دریا میشنیدی ...

 

بیا که من این روزها محکومم به گریز از میان خاطرات منتظر بر پشت پلکهایم ...

 

بیا یک امشب را به میهمانی ام ... که ابرهای همه عالم در دلم می بارند ...

 

کجایی تو... که ببینی چگونه در کوچه های بی کسی غریبانه جان میدهم ...

 

کجایی که از کابوسهای شبانه از بیخوابی ها از خواب دیدنها رهایم کنی ...

 

بیا تا سربرشانه ات خوابهایم را برایت بگویم !!!!

 

نازنینم ! تاکی میخواهی آیینه بر دست برخود خیره بمانی !!

 

نمی دانم در ساغر توچیست که اینگونه مستم میکند...بی نوشیدنی !

 

دلم هوای تورا دارد سکوتم سرشار است از صداي تو... و تکرار این حرف که ...

 

دلم تنگ است برای تو ...

                                                       

(M)                                                                 
 

!! نوشته شده توسط جواد و مهدیس | 0:30 | شنبه 10 مرداد1388 •

درد و دل

 

این روزها که نیستی ...

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

!

                                                                                                                        (M)

 

!! نوشته شده توسط جواد و مهدیس | 1:0 | یکشنبه 21 تیر1388 •

RSS